تبلیغات پیرمرد، هیكل درشت و چهار شانه داشت . دست پسر نوجوانش را گرفته بود واز دور مى آمد. نوح علیه السلام كه او را دید، خاطرات سال هاى دور در ذهنش زنده شد. این پیرمرد چهره آشناى آن سال ها بود.همان سال هایى كه جوان بود. با دیدنش ده ها خاطره تلخ به ذهن نوح علیه السلام هجوم آورد؛ اما در آن سال ها، یك اتفاق برایش بیش تر دردناك بود.
نمرود در تالار روى تخت پادشاهى نشسته بود. فرماندهان لشكرش در صفى مرتب مقابلش ایستاده بودند. در ردیف مقابل ، كاتب نمرود، قاضى شهر و دیگر درباریان ایستاده بودند.
نمرود پس از آن كه با چشم هاى درشتش به تك تك حاضران نگاه كرد، گفت : (خوب ، حالا كه به دستور قاضى ، این جوان به اعدام محكوم شده ، باید هرچه زودتر كار را تمام كنیم ).
حاضران در تایید حرف او سرشان را تكان دادند.
نمرود گفت : (براى تهیه آتش تامى توانید، هیزم آماده كنید؛ البته فكر مى كنم مردم ساده لوح شهر ما به خاطر بت ها هم كه شده به اندازه كافى هیزم جمع مى كنند).
بعد صداى قهقه شان در تالار پیچید. با خنده اش حاضران نیز خندیدند. نمرود جلوى خنده اش را گرفت وبا انگشت گوشت آلودش به فرماندهان لشكر اشاره كرد و گفت : (شما هم تا مى توانید باید از سربازان خود كار بكشید. هرچه هیزم بیشتر باشد، ترس مردم بیش تر مى شود و دیگر كسى مثل ابراهیم پیدا نمى شود).
یكى از وزیران جلو آمد و گفت : (معذرت مى خواهم قربان ! این آتشى كه شما مى خواهید فراهم كنید، خیلى خطرناك است . ممكن است به همه جا سرایت كند).
نمرود گفت : (راست گفتى ! در این صورت بهتر است آتش را در بیابان بر پا كنیم تا خطرى نداشته باشد).
همان مرد ادامه داد: (البته من فكر مى كنم كه اگر دور آتش را دیوارى بكشیم ، خیال ما راحت تر مى شود).
نمرود گفت : (بله ، بله ، فكر خوبى است . این كار را سربازان لشكر انجام خواهند داد. البته برى آن كه ما بتوانیم به خوبى سوختن ابراهیم را ببینیم ،
باید ساختمان بلندى هم ساخته شود).
یكى از فرماندهان جلو آمد و گفت : (قربان ! چنین آتشى ، بسیار خطرناك و سوزنده است . حتما مى توانید حدس بزنید كه تا چه فاصله اى كسى نمى تواند به آتش نزدیك شود).
نمرود گفت : (پس آن ساختمان را در فاصله اى بسازید كه گرماى آن ما را آزار ندهد).
همان مرد گفت : (اما من مقصود دیگرى داشتم . منظورم این بود كه چه كسى مى تواند ابراهیم را به آتش بیندازد؟)
نمرود به دهان مرد خیره شد. هیچ جوابى به ذهن كسى نیامد. همه به یكدیگر نگاه مى كردند تا پاسخى پیدا كنند؛ اما كسى حرفى نمى زد.
یك نفر از میان فرماندهان گفت : (مثل اینكه باید راه دیگرى پیدا كنیم ).
دیگران با تكان دادن سر حرفش را تایید كردند.
چند لحظه اى گذشت . ناگهان از در تالار، (شیطان ) به شكل مردى وارد شد. قدى بلند و چهره اى استخوانى داشت . چشمانش سرخ و ترسناك بود و لبخندى موذیانه بر لب داشت . با ورودش نمرود خود را جا به جا كرد و پرسید: ( تو كیستى ؟)
شیطان با صداى عجیبى گفت : (من یكى از پیروان شما هستم كه سال هاست در بیا بان زندگى مى كنم ؛ چون فهمیدم براى انداختن ابراهیم در آتش دچار مشكل شده اى ، آمده ام تا تو را راهنمایى كنم ).
نمرود آن قدر خوشحال شد كه یادش رفت از او بپرسد از كجا فهمیده كه این مشكل براى آنان پیش آمده است . فورى پرسید: (خوب ، چه طور؟ چه كار باید بكنیم ؟)
شیطان گفت : (دو تن از نجاران زبردست شهر را به اینجا بیاور تابه آن ها راه ساختن وسیله اى را بیاموزم كه با آن ابراهیم را به آتش پرتاب كنند).
نمرود فورى دستور احضار استادان نجار را داد. وقتى آمدند، شیطان با مهارت خاصى آنان را راهنمایى كرد تا منجنیقى بسازند. منجنیق كه ساخته شد، آن را نزد نمرود آوردند تا آزمایش كنند. وقتى نمرود كار منجنیق را دید،
از خوشحالى در پوست خود نمى گنجید. با صداى بلند خنده اى كرد و گفت : (آن مرد را بیاورید تا به خاطر نقشه اش هدیه اى به او بدهیم ). اما هرچه گشتند آن مرد را پیدا نكردند.
نمرود گفت : (خوب ، دیگر درنگ جایز نیست . فردا ابراهیم را به آتش مى سپاریم ).
صداى آتش و زبانه اى كه مى كشید وحشت انگیز بود. دود هم چون غبارى كه از گرد باد بر مى خیزد، به آسمان مى رفت . در اطراف آتش دیوار بلندى كشیدند تا آتش به اطراف نفوذ نكند.
خیلى دورتر، جایى كه زبانه آتش به آنجا نمى رسید، مردان و زنان تماشاگر عربده كشان و قهقهه زنان گرد آتش جمع شده بودند.
در قسمتى از گرداگرد آتش كه مردم راه به آنجا نداشتند، ساختمان بلندى قرار داشت كه بر بام آن بساط عیش نمرود فراهم بود. نمرود بر تختى بزرگ نشسته بود. غلامى پشت سر نمرود ایستاده بود و سایبانى را روى سر نمرود گرفته بود. نزدیكان و درباریان دست روى دست گذاشته و سر پا ایستاده بودند. نمرود هیچ نمى گفت . خیره به عمق آتش نگاه مى كرد. چشم هاى درشت و صورت پهن و گوشت آلودش ، جلو آتش ، سرخ وبرافروخته شده بود. نمرود به پایین نگاه كرد، منجنیق آماده بود. چند سرباز در كنارش ایستاده بودند. پس از چند لحظه ، نمرود دستش را تكان داد و اشاره اى كرد. ناگهان ابراهیم علیه السلام را آوردند و در كنار منجنیق نگه داشتند. دست هایش را بسته بودند. جاى جاى صورتش كبود و پاى نحیف و استخوانى اش برهنه بود.
با دیدن ابراهیم علیه السلام صداى قهقهه نمرود بلند شد و به پشت ، روى تختى كه روى آن نشسته بود افتاد. این صحنه چنان غیر منتظره بود كه در باریان نگران شدند و فكر كردند براى نمرود مشكلى پیش آمد؛ اما وقتى كه نمرود بدن سنگین خود را تكانى داد و سر جایش نشست ، آنان نیز شروع به خندیدن كردند.
صداى طبل و هیاهوى دشمن درهم آمیخته بود. در گوشه گوشه میدان جنگ ،لكه هاى بزرگ خون كه اینك در آن هواى گرم خشك شده بودند دیده مى شد. در آن سوى میدان ، على اكبر افسار اسب را به دست گرفته بود و به دنبال خود مى كشید. نزد پدر آمد و گفت :(پدر! اجازه بدهید به میدان بروم وبا این گروه نفرین شده بجنگم ).
امام حسین علیه السلام نگاهى به سراپاى پسرش كرد. قامت موزونش آراسته به زره و كلاهخود، زیباتر جلوه مى كرد. امام علیه السلام اجازه داد كه على به میدان برود.سپس او را بغل كرد و به سینه اش فشرد. این كار لحظه اى به طول انجامید. على از پدر جدا شد و رفت تا سوار اسب شود. نگاهى به چهره نگران پدر كرد، آه كه چه قدر پیر شده بود! دلش به حال پدر سوخت .مى دانست كه اگر برود، پدر چه قدر قصه مى خورد ؛ اما باید مى رفت . سوار اسب شد. امام علیه السلام ،خیره به او نگاه كرد. صداى گریه آهسته على را كه شنید، رو به آسمان كرد و فرمود:
( خداوندا تو شاهد باش ، جوانى كه شبیه ترین شخص به رسول خداست ، به جنگ این قوم مى رود).
على اشك خود را از نگاه امام پنهان كرد و سرش را به پایین انداخت . چند لحظه در سكوت گذشت . على اشك چشمانش را پاك كرد، افسار را كشید و اسب را برگرداند.لحظه اى مكث كرد و به تاخت به سوى میدان رفت . امام با چشمانى نگران فرزند عزیزش را بدرقه كرد.
على در برابر لشكر ایستاد. صداى رسایش را بلند كرد و رجز خواند: من على فرزند حسین بن على هستم . من فرزند ابراهیم خلیل ، اولین حنیف دنیا و بانى كعبه هستم . هم او كه خداوند در قرآن از او تجلیل كرد. در تمام دنیا كسى نیست كه او را نشناسد. جد من على بن ابیطالب است كه در جنگ ( بدر) و( احد) پرچمدار اسلام بود. او در جنگ خندق (عمرو بن عبدود)را كشت و(خیبر)را براى اسلام فتح كرد. آیا در بین شما (اى كسانى كه براى حمایت از كفر و ظلم ، شمشیر از نیام كشیده اید) كسى هست كه اجداد مرا نشناسد و نداند كه پدرم نوه رسول خداست ؟
رجز على كه تمام شد، به قلب سپاه دشمن هجوم برد. لشكریان عمر سعد او را احاطه كردند. امام حسین علیه السلام كه از دور نظاره گر على بود، اینك جز نعره هاى دشمن و چكاچك شمشیرها، چیزى نمى دید و نمى شنید. ازدحام دشمنان در اطراف على مانع از آن بود كه همه بتوانند ضربه اى كارى به او بزنند. این بهترین فرصت براى على بود تا شمشیرش را از خون آنان رنگین سازد. برق شمشیرش چهره هاى سنگى دشمنان را مى شكافت و گهگاه صداى ناله یكى از آنان به هوا برمى خاست . عرق ، سر و روى على را پوشانده بود و گرد و غبار بر صورتش نشسته بود. على بى محابا در حالى كه بانگ اللّه اكبر سرمى داد مى جنگید.
گلوى على از شدت گرما، تشنگى و گرد و غبار خشك شد. راه خود را باز كرد واز میان دشمنان بیرون آمد. امام حسین علیه السلام ناگهان على رادید كه به سوى او مى آید؛جاى جاى بدنش از لكه هاى خون ، رنگین شده بود و تكه هایى از لباسش بر اثر ضربه هاى شمشیر پاره شده بود.على نزد پدر آمد. امام علیه السلام چند قدم جلوتر رفت و در كنار اسب على ایستاد. لب هاى على خشك شده بود، عرق بر سرو رویش نشسته بود و گرد و غبار به صورت عرق كرده اش چسبیده بود. على كه نفس نفس مى زد گفت : پدر! تشنگى و گرماى هوا مرا خسته كرده است . آیا در خیمه ها آبى هست كه اندكى تشنگى ام را بر طرف كند؟
اشك ، چشمان نگران امام علیه السلام را فراگرفت . به كنار على آمد. سر على را به سینه فشرد. لب هایش را به لب هاى على چسباند و بعد با دست عرق از پیشانى پسر پاك كرد و گفت : كمى صبر كن . به زودى جدت رسول خدا را ملاقات مى كنى و او تو را آن چنان سیراب مى كند كه دیگر هرگز تشنه نشوى . على دوباره به میدان رفت . باز محاصره بود و گردو غبار. چكاچك شمشیرها بود و برق شمشیر على . چندى در میان سر و صدا و گرد و غبار گذشت كه ناگهان مردى كمانش را در دست هایش فشرد و آن را در هوا بلند كرد.سپس نعره زد: (گناهان تمام عرب به گردن من باشد اگر این جوان را از پاى درنیاورم ). به سوى على رفت . على با یك سوار دیگر درگیر بود؛ مرد گلوى على را نشانه رفت و كمان را كشید. تیر از كمان رها شد و زیر حلقوم على را پاره كرد. خون فواره زد. على بى حال شد ؛ افسار اسب را رها كرد و فریادزد: (پدر! خداحافظ! اكنون رسول خدا را مى بینم كه به تو سلام مى رساند و مى گوید: زودتر به سوى مابیا). سپس سرش را بر گردن اسب گذاشت . اسب بى اختیار به هر سو مى رفت . هر یك از سربازان كه پیكر بى دفاع على را، مى دید، ضربه اى بر او مى زد. پیكر بى جان على كه به زمین افتاد، اسب ایستاد.
على به ملاقات جدش رفته بود.
سربازان سپاه دشمن ، خود را عقب كشیدند و در صف هاى مرتب سر جاى خود ایستادند.
امام علیه السلام به سرعت خود را به على رساند.سر على را روى زانویش گذاشت و چشمان اشك آلودش را به صورت على دوخت . صورت على غرق در خون بود. امام علیه السلام با گوشه پیراهن ، خون را از صورت على پاك كرد.آنگاه صورتش را به صورت على چسباند، قطره هاى اشك امام علیه السلام روى صورت على نشست .چند لحظه بدون آنكه تكانى بخورد، همان طور ماند.داغ فرزند، قلب خسته پدر را زخمى كرد.پدر در سوگ فرزند جوانش آرام آرام گریست و با خود زمزمه كرد: (اى على ! پس از تو خاك بر سر دنیا و زندگى دنیا).هیچ چیز نمى توانست این زخم را التیام بخشد؛اما میدان جنگ بود و امام علیه السلام هر چه زودتر مى بایست از فرزندش جدا مى شد. همان طور كه سر على را روى دستانش گرفته بود، از یارانش خواست كه بیایند و برادر خود را به خیمه ها ببرند
السلام علیك یا وارث نوح نبى اللّه
سلام بر تو اى وارث نوح ، پیامبر خدا!