تبلیغات شاعرى دیگر گفته است :
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
فرایاد: اى مسكین ! اراده ات ضعیف و نیتت ناپایدار و قصدت آلوده است و از این روست كه درى بر تو باز نمى شود و حجاب از پیشت بركنار نمى رود. اما، اگر مصمم شوى ، و نیتت پایدار شود و قصد خویش خالص گردانى ، بى كلید، در پرتو گشوده شود، چنان كه چون یوسف (ع ) عزم كرد بر او گشوده شد و نیت پایدار كرد كه از افتادن در گناه بپرهیزد و از زلیخا بگریزد.
| یوسف وش ، آن كه زود رود بهر فتح باب |
| محتاج التفات كلیدش نمى كنند |
| شد خزان و بلبل از قول پریشان باز ماند |
| تو همان مردار مرغ بى محل گویى هنوز |
سخن پیامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهى
از خطبه هاى پیامبر (ص ):
اى مردم ! بیش یاد مرگ كنید! چون به هنگام تنگدستى از آن یاد كنید، بر شما وسعت گیرد و چون به وقت بى نیازى یاد كنید، بى نیازى را بر شما ناخوش كند مرگ . رشته آرزوها را مى برد و گذران شب ها مرگ را فرا مى رساند. بنده ، همواره میان دو روز زیست مى كند، روزى كه گذشته است ، كه در آن ، كارهاى او را بر شمرده اند و روزى كه نیامده است و شاید كه او بدان نرسد. بنده ، به هنگام جدایى جانش از تن و فرو شدن به گور، سزاى كردار گذشته خویش و بیقدرى مالى كه از پس نهاده است ، مى بیند. اى مردم ! گشایش ، در قناعت است و كفاف در میانه روى و آسایش در پرهیزگاریست . هر كارى پاداشى دارد، و هر آینده اى نزدیك است .
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
اسرافكارى به نزع افتاد و هر بار كه او را گفتند: بگو: لا اله الا الله . این بیت مى خواند: خدایا! زنى خسته روزى مى پرسید: راه گرمابه منجاب كجاست ؟
و سببش آن بود كه روزى ، زنى زیبا و پاكدامن ، از خانه به قصد گرمابه منجاب بیرون شد و راه آن نمى دانست و از خستگى ، از راه رفتن باز ماند. مردى را دید، كه بر در خانه اش ایستاده است . نشانى گرمابه منجاب از او پرسید و او، خانه خویش به او نشان داد چون زن درون رفت در بر او بست . اما زن ، همین كه مكر او دانست ، از خویش روى خوش نشان داد و گفت : طعام و بوى خوش بستان ! و زود باز گرد! و چون مرد بیرون رفت ، او نیز سر خود گرفت .
و از او رهایى یافت . بنگر! كه این لغزش ، چگونه او را به هنگام مرگ از اقرار شهادت باز داشت با آن كه جز كشاندن زن به خانه و اندیشه زنا مرتكب گناه دیگر نشده بود.
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر...
حكیمى گفت : هیچكس را ندیدم ، جز آن كه گمان بردم كه از من بهتر است . از آن رو، كه از خود به یقین بودم و از او به تردید.
سخن عارفان و پارسایان
شبلى را پرسیدند، چرا (صوفى ) را (ابن الوقت ) گویند. گفت : زیرا بر گذشته دریغ نمى خورد و اندیشه فردا ندارد.
حكایات تاریخى ، پادشاهان
معاویه ، ابن عباس را پس از آن كه كور شد، گفت : شما هاشمیان را چه مى شود؟ كه به كورى مى رسید. و ابن عباس او را گفت : شما امویان را چه مى شود، كه به كوردلى مى پیوندید.
لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین
گروهى ، وامدار خویش را به نزد حاكم بردند و هزار دینار بر او دعوى كردند. حاكم گفت : چه گویى ؟ گفت : راست گویند و اما من از آن ها مهلتى خواهم تا املاك و شتر و گوسفندم بفروشم و وام آن ها بگزارم . گفتند: اى حاكم ! دروغ مى گوید. او، ثروتى ندارد، نه كم و نه زیاد. مرد گفت : اى حاكم ! شهادت آنان را بر نادارى من شنیدى ؟ پس چه مى خواهند؟ و حاكم به رهایى او حكم كرد.
لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین
در بغداد، مردى بود كه وام بسیار به عهده داشت و (مفلس ) شده بود. قاضى فرمان داد، تا كسى او را وام ندهد، و آن كه دهد، صبر كند، و وام خویش نخواهد. و نیز فرمان داد، تا او را بر استرى بنشانند و بگردانند، تا مردم او را بشناسند و از داد و ستد با وى بپرهیزند. او را گرداندند و به در خانه اش رساندند. چون از استر فرود آمد، استربان او را گفت : كرایه استر به من ده ! و او گفت اى نادان . از بامداد تا كنون ، در چه كار بودیم ؟
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
بسم الله الر حمن الرحیم : خداوند را سپاس بر نعت هاى فراوانش ! و درود مى گویم بر شریف ترین مقربان درگاه و پیامبرانش و بعد، این ، شكسته بسته یى چند است در بحر (جنب ) كه در میان عرب مشهور و معروفست و در مابین شعرا عجم غیر ماءلوف . به خاطر فاترا فقر فقرا باب الله (بهاالدین محمد العاملى ) رسیده ، نفحه اى از نفحات جنون ، بر صفحات حقایق مشحون او وزیده رجا واثق است كه اهل استعداد - كفاهم الله شر الاضداد! - دامن عفو بر آن پوشنده ، و در اصلاح معایب آن كوشند - و اجرهم على الله ! و لا قوة الا بالله -
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر...
هرگاه دانشمندى همنشینى سلطان پیشه كند، بدان كه دزدى بیش نیست و زنهار كه ترا نفریبد! به این كه گوید: رد ستمى مى كند، یا دفاع از مظلومى . كه همانا این ، فریب شیطانست ، كه دانشمندان بدكار، آن را نردبان خویش ساخته اند.
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر...
حكیمى گفت : هر گاه به دانشى دست یاقتى ، نور علم را به تیرگى گناهان ، خاموش مساز! كه در آن روز كه دانشمندان به نور دانش خویش راه مى سپرند، تو در تاریكى مى مانى و از پیامبر (ص ) است كه فرمود: خیانت مرد در علم ، بدتر از خیانت او در مالست .
سخن پیامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهى
از امام صادق (ع ) نقل شده است كه پیامبر(ص ) فرمود! نگریستن به سیماى دانشمند، عبادتست . سپس گفت : و او دانشمندیست كه چون به او بنگرى ، ترا به یاد آخرت اندازد. و اگر خلاف این باشد، نگریستن به او، فتنه است . نیز از پیامبر(ص ) نقل شده است كه فرمود: دانشمندان ، تا آنگاه كه با پادشاهان آمیزش نكرده اند، امینان پیامبرانند در میان مردم ، و اگر با آنان آمیزش كردند و به كار دنیا پرداختند، به پیامبران خیانت ورزیده اند. و از این رو، از آنان بپرهیزید.
سخن پیامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهى
از پیامبر(ص ) نقل است كه به یاران خویش فرمود: دانش بیاموزید! و بدان آرامش و بردبارى فراگیرید! و از عالمان ستمگر نباشید! كه علمشان در برابر جهلشان توانایى ندارد.
و از عیسى - كه بر پیامبر ما و او درود باد! - نقل است كه گفت : دانشمند بد، همچون صخره ایست كه به دهانه نهرى فرو افتد، كه نه آب مى خورد و نه آب را به كشتزار رها مى كند.
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر...
از سخنان رمزآمیز حكیمان است كه : زمین ، هیچگاه بى بهار نیست . و معناى آن اینست كه كسب كمال ، در هر زمان میسر است . چه به هنگام جوانى و چه میانسالى و چه پیرى . و دست كه شستن از فضیلت آموزى ، هیچگاه سزوار نیست ، و چه نیكو گفت ، آن كه گفت :
هنگام بهار است . اى رفیق ! دلم را درمان كن ! و دستم را از جام باده تهى مگذار! بلبل مى خواند و مى گوید: بهوش باشید! كه عمر مى گذرد و گذشته ، باز نمى آید.
حكایاتى كوتاه و خواندنى
مردى گفت : سخت ترین چیزها آنست كه انسان به چیزى دست یابد، كه نمى خواهد. حكیمى سخن او شنید و گفت : سخت تر از آن ، آنست كه به آن چه مى خواهد، دست نیابد.
حكایاتى كوتاه و خواندنى
یكى از نیكبختان ، كه روزگار، او را به سختى نشانده بود، به امیرى نوشت : این ، نامه جوانمرد صاحب همتى ست ، كه همت بلندش ، او را به درگاه تو آورده است . روزگار، دست همتش را بسته است و به سبب نیستى ، پیرامونیاتش پراكنده شده اند خویشانش از وى بیزارند و گامهایش او را از بلندى به زیر انداخته اند.اینك ! به نیش قلم بر تو آشكار مى شود. و قلم اگر از حال او با خبر شود، بر وى خواهد گریست .
لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین
سقراط را پرسیدند: كدام درنده نیكوتر است ؟ گفت : زن .
لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین
دانشمندى ، بر در خانه اش نوشت : شرّ درون نیاید! حكیمى او را گفت : پس ، همسرت از كجا وارد مى شود؟
لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین
حكیمى گفته است : زن ، سراپا شر است و شرّتر از وى ، آن كه شخص ، از او ناگزیرست .
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر...
از سخنان ارسطو: اگر خواهى بدانى كه آدمى تواند تا شهوات خویش در اختیار گیرد، بنگر! كه تا چه اندازه تواند كه زبان خویش نگه دارد. و نیز گفت روح در جسم نیست ، بلكه جسم در روح است . چه ، روح از بدن وسیع تر است .
شعر فارسى
از نشناس :
| به اسرار حقیقت نیست جز پیر مغان دانا |
| له فضل على اهل النهى فضلا و عرفانا |
| زمانى گوش بر اسرار او نه ! تا یقین دانى |
| كه جز تلبیس نبود حاصل تدریس مولانا |
| اگر بودى كمال اندر نویسایّى و خواناى |
| چرا آن قبله كل ، نانویسا بود و ناخوانا؟ |
| بیا! اى كرده احیاى موات هر دل مرده |
| چه باشد، سایه اى بر مردگان اندازى احیانا؟ |
ترجمه اشعار عربى
از قاضى مهذب
كهكشان و ستارگان را چنان بینى ، كه گویى نهرى بوستان ها را سیراب مى كند. اگر كهكشان نهرى نمى بود، ستارگان (حوت ) و (سرطان ) را در آن ، شناور نمى دیدى .
ترجمه اشعار عربى
خدایش خیر دهاد! - پیرامون پیرى سروده است :
به پیرى نیروهاى تو سستى گرفتند. گرچه به عادت چنین نبودند.
چون پیر شدى ، دل از تو دور شد و اینك ! نه تو همانى و نه او همان .
پیوسته غرق گناهى و هیچگاه نگفته اى كه وقت آن رسیده است ؛ تا دست باز دارم .
گرسنگان تا دلبسته طعامند، همچنان به خواسته خویش علاقه مى ورزند.
هنگامى كه گرگ ، رفیق تو را دریافت . بدان ! كه به سوى تو باز خواهد گشت .
حكایاتى كوتاه و خواندنى
مردى ، به شخصى كه از مردم بریده و خلوت گزیده بود، تا به عبادت بنشیند، نوشت كه : دریافته ام كه از خلق بریده اى ، تا به عبادت پردازى . پس ، وجه معاش تو، چه خواهد بود؟ زاهد به او نوشت : اى نادان : به تو گفته اند كه جدا شده از مردم به قصد نزدیكى به خدا و آنگاه از گذران زندگى مى پرسى ؟!
سخن عارفان و پارسایان
عارفى گفته است : (وعد)، حق بندگانست بر پروردگار و او به ایفاى آن ، از هر كس سزاوار ترست و (وعید)، حق خداوند است بر بندگان و او سزاوارترین كس است كه ببخشاید و عربان به وفاى به (وعد) و خلف (وعید) افتخار مى كردند. و شاعرى گفته است : من ، اگر (وعد) یا(وعید)ى را پیمان كنم ، بى شك (وعید) خویش را خلاف ، و (وعد) خود را وفا مى كنم .
شعر فارسى
فاضل و محقق (ابو السعود) مفسر و مفتى قسطنطنیه چنین سروده است :
آیا پس از (سلیمى ) آرزویى ، و جز اشتیاق به او سوزش دل و عشقى هست ؟ پس از كوى او، پناهى و جمعیتى هست ؟ و جز در سایه او، به جاى دیگرى مى توان پناه برد؟ هرگز مبادا كه جز به عزم كوى او عنان مركب بگردانم یا (جز به دیدن او) كمر ببندم . او پایان آرزوى منست .اگر دسترسى به وى نباشد. همه آرزوهاى دنیا بر من حرام باد! همه نقش هاى جاه را از لوح خاطرم زدوده ام . آشكار است كه نقاشى پیش از این ، نقشى بدین سان نكشیده است . به آسیب و ذلت روزگار، خو گرفته ام . اى گرامى داشت روزگار! ترا سلام باد! الا! تا كى بار غنج و غرور او را بر دوش كشم ؟! آیا هنگام آرامشم فرا نرسیده است ؟ روزگار جامه حسن را بر بالاى او نیكو دوخته است . چنان كه دیباى پربها در پیش او ژنده اى است به روزگار پیرى ، از من دورى گزیده است اینك ! كه موهاى سپیدم فزونى گرفته است . پیشگامان ناتوانى بد توان من حمله آورده اند و در میدان مزاج من ، گرد سیاه بر انگیخته شده است . اكنون ، دیگر او در برج زیبایى نشسته است . من هم دیگر در روزگار بى پروایى جوانى نیستم . همه پیوندهاى میان من و او گسسته شده است و هیچ پیوند نسبتى در میان ما نیست دیگر ماده شتر جوان عزم من ، براى رسیدنش سست شده ، و دوش و كوهانى برایش نمانده است . سر گذشت دل من و او، از انگاه ، كه ركاب استوار كرده است و خانه و خرگاه را به ویرانى كشانده ، داستان آن كسى ست كه به دیار گمنامى كشانده شده و تنها، به او اشتیاق دارد و قطرات اشكش همچون پرندگان از پیش صیاد گریخته ، در پروازند. (اشتیاق من )، همچون اشتیاق ماده شتریست كه با شیدایى سیر مى كند و آنگاه كه مى رسد، جز ناله و تیغ خار بهره اى ندارد. شبهاى شادمانى گذشت و سپرى شد و هر روزگارى را نقطه پایانى ست . به چه تندى گذشت و دور شد. و اى كاش درنگ مى كرد! اما درنگ ندارد. روزگاران شادى به ساعتى مى گذرند و روزى كه به ملال بگذرد همچون سالى ست . خوشا به اندوه ! كه چه سان زندگى مرا مى كشاند. گر چه غم ها همچون تیراند. مرا كه با همنشینانم همدمى ها بود، اینك ! در وادى سرگردانى مى گردم . بسى شادمانى هاست كه مایه دلتنگى هاست . و بسى سخن هاست كه اندوه مى انگیزد. من كه هیچگاه ، حق احسان را از یاد نبرده ام ، هیچگاه بدى ها را نیز از یاد نخواهم برد. گر چه مردم روزگار، به این فراموشى خو گرفته اند و هر گروهى كه پس گروه دیگر بیاید، شیوه پیشین را دنبال مى كند اینك ! فروغ معرفت و هدایت از گرمى افتاده است و لهیب آتش گمراهى زبانه مى كشد. (پیش از این ) سریر دانش ، كاخ پیراسته اى بود، كه در بزرگى ، به همسرى با هفت گنبد افلاك مى ایستاد. چنان استوار و بلند بود. كه زاغ را طاقت پرواز پیرامون آن نبود و چنان فراشته بود،كه امید دست یابى بدان نبود، از برج هاى آن ، نور هدایت مى تابید، همانند برقى كه از میان ابرها مى تابد. كوه هاى بلند، به دنبالش دامن مى كشیدند، تخت هاى پادشاهان ، با ستون ها به سویش مى حرامیدند.اما، اكنون ! اهل دانش ، به سوى خوارى ، رانده شده اند همچون اسیرى كه همواره آماج ستم است روزگار با مردم چنین مى كند و بر سر آنان كجى و راستى را با هم قرار مى دهد هر قیل و قالى ، زمزمه دانش و حكمت نیست به همان سان كه هر آهنى شمشیر نیست روزگار گزرانهاى دارد كه بر هر جوانى مى گذرد نعمت و تنگى سلامتى و بیمارى و آن كه در این دنیاست به آن امیدى نبسته است بر او نگوهشى نیست براى تو جستجو كرده ام كه دنیا چیست ؟ و گالایش كدام است ؟ و این كه چیزى را كه دنیا مى پذیرد خردوریز شكسته اى پیش نیست در دنیا هر چیز به گونه مخالف خود در مى آید و مردم ، از این بیخبرند. نقص را چنان جامه كمال مى پوشد، كه گویى زنان پرده نشین عمامه گذارده اند. دنیا را رها كن ! دنیا و آن چه اوست ، بر اهل آن گوارا باد! و تو، آرزویى بر آن نداشته باش ! هنگامى كه خوان سالار ولگردان و فرومایگانند، بزرگان قوم گرسنه مى مانند. زیرا جایى كه وسیله و دستگیرى ندارد، از آنجا، به كامى نتوان رسید. و اگر تو هزار سال در پى آن بكوشى و او به قدر سر پستانى بر تو دست یابد. بر تو ناروا خواهد بود. چون بازگشتى ، تمامى كوشش پنهانى اشتیاق آمیز تو، نكوهش پذیرست . گیرم كه كلید همه كارهاى دنیا را به دست آورى و دنیا رام تو شد و تو پادشاه بزرگى شدى و از خوشى روزگار به شادى و شادكامى بر خوردار شدى . آیا پس از به آن به یقین ، طعمه مرگ نخواهى بود؟ پس : میان آدمیان و جاودانگى فاصله ست و مرگ پذیرى و انسان ، حتمى ست .تسلیم آدمى به سرنوشت سك حقیقت است و سرور و بنده هم نمى تواند از آن روى بگرداند. حتمى ست و خرد آن را مى پذیرد. و تو نیز اگر در پذیرش آن ستیزى دارى ، از دیگران بپرس ! از زمین ، احوال پادشاهانى را بپرس ! كه اكنون دیگر نیستند و بر فرق ستارگان جاى داشتند. از دور آمدگان ، بر دربارشان گرد مى آمدند و گوشه نشینان در گاهشان بر آستانه شان فراهم مى شدند. (اما) زمین ، بى آن كه كلامى بگوید، از رازهاى آنچه گذشته است ، ترا پاسخ مى دهد.
از این كه مرگ ، آنها را رگ زد و به نیستى شان كشاند و تیرهایى كه از كمینگاه به سویشان آمد،به نشانه خورد. در رفتن به نیستى ، راه گذشتگان پیمودند، و خانه و كاشانه شان ، از آنان تهى ماند. همه آنجا فرود آمدند، كه پیش از آن ، نمى شناختند و تا روز ستاخیز برنمى خیزند. رویدادهاى روزگار، آنان را به درد آورد و خشكیدند. و اینك ! در زیر طبقات خاك ، به خاك پیوسته اند.
اینست پایان گزیده من ، از آن اشعار، و آن ، نود و دو بیت است در نهایت خوبى و روانى
شعر فارسى
یكى از عیدهاى هندیان : در نقطه اى دور در دیار هند، بر پا داشتن عیدى متداول است ، كه در آغاز هر سال ، همه مردم شهر از پیر و جوان و كوچك و بزرگ از شهر بیرون مى آیند به جایى كه در آن ، سنگ بزرگى نسب شده است . سپس ، كسى از سوى پادشاه ، فریاد بر مى دارد، كه : تنها، كسى مى تواند بر این سنگ بر آید، كه در عید پیشین حضور داشته است . و چه بسا كه پیر مردى بى توان ، كه نیروى بینایى را از دست داده است و پیر زنى زشترو، كه او نیز از فرتوتى ، بر پا استوار نمى ماند، بر آن سنگ بالا مى روند و یا یكى از آن دو. و گاه ، كسى كه عید پیشین را دیده باشد، زنده نمانده است .
پس ، آن كه بر سنگ بالا مى رود، با همه توان خود، فریاد بر مى دارد، كه : من در عید پیشین حاضر بودم و در آن روزها كودكى بیش نبودم و پادشاهى ما را فلان كس داشت و وزیرش فلان كس بود و قاضى ما فلان كس بود. سپس ، به توصیف مردم آن روزگار مى پردازد كه چگونه مرگ ، آنان را فرسوده است و در كام بلا نابود شده و اینك ! در زیر خاكها خفته اند. سپس خطیب آنان ، بر پا مى ایستد و به پند دادن مردم مى پردازد و مرگ را بر آنان یادآور مى شود و فریب دنیا را و بازى هاى آن را به دوستداران دنیا مى گوید و در آن روز، بسیار مى گریند و یاد مرگ مى كنند و بر گناهانى كه از آنان سر زده است پشیمانى مى خورد. و از غلفت بر گذران عمر، دریغ مى ورزند، و توبه مى كنند و صدقات مى دهند و به جبران گذشته مى پردازد
و نیز از رسم هاى ایشانست ، كه چون پادشاهى از آنان بمیرد، او را كفن مى پوشانند و بر باركش مى نهند، در حالیكه گیسوانش بر زمین كشیده مى شود، و به دنبال آن ، پیر زنى است ، كه جاروبى به دست دارد، و خاك را از موهایش مى زداید و مى گویید: اى غافلان ! پند گیرید! و اى كم اندیشان ! و فریب خوردگان ! دامن كوشش به كمر زنید! این ، فلان كس است . پادشاه شما بنگرید! كه پس از آن همه عزت و جلال ، دنیا او را به كجا كشانده است ! و پیوسته این چنین به دنبال او فریاد مى زند، تا كوچه هاى تنگ شهر را بگذرند و سپس او را در گورش مى نهند و این شیوه آنانست كه پس از مرگ هر پادشاهى چنین كنند.
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
سخن یكى از بزرگان : چون نفس تو از فرمانبرى تو سر باز زد، در آن چه مى خواهید، او را فرمانبرى مكن !
شعر فارسى
مولوى مى گوید:
| جان زهجر عرش ، اندر فاقه اى |
| تن زعشق خاربن ، چون ناقه اى |
| جان ، گشاید سوى بالا بال ها |
| تن ، زده اندر زمین چنگال ها |
| این دو همره ، یكدیگر را راهزن |
| گمره آن جان كاو فروماند زتن |
| همچو مجنوند و چون ناقه اش یقین |
| مى كشد آن پیش و این وا پس به كین |
| میل مجنون ، پیش آن لیلى روان |
| میل ناقه پس پى كره دوان |
| یك دم از مجنون خود غافل شدى |
| ناقه گردیدى و واپس آمدى |
| گفت : اى ناقه ، چون هر دو عاشقیم |
| ما دو ضد، بس همره نالایقیم |
| تا تو باشى با من اى مرده ى وطن |
| بس ز لیلى دور ماند جان من |
| روزگارم رفته زین گون حال ها |
| همچو تیغه قوم موسى ، سال ها |
| راه نزدیك و بماندم سخت دیر |
| سیر گشتم زین سوارى ، سیر،سیر |
| سرنگون خود را ز اشتر درفكند |
| گفت : سوزیدم زغم تا چند؟!چند؟! |
| آنچنان افكند خود را سوى پست |
| كز فتادن از قضا پایش شكست |
| پاى خود بر بست و گفتا: گوهر شوم |
| در خم چوگانش غلتان مى روم |
| زین كند نفرین حكیم خوش دهن |
| بر سوارى كاو فروناید زتن |
| عشق مولا كى كم از لیلا بود؟ |
| گوى گشتن بهر او اولى بود |
| گوى شو! مى گرد بر پهلوى صدق ! |
| غلت غلتان در خم چوگان عشق |
| لنگ و لوك و خفته شكل و بى ادب |
| سوى او مى غنج و او را مى طلب |
| عقل جز وى ، عقل را بد نام كرد |
| كام دنیا مرد را ناكام كرد |
| چون ملایك گوى : لاعلم لنا |
| تا بگیرد دست تو علمتنا |
| دل زدانش ها بشستند این فریق |
| زان كه این دانش نداند این طریق |
| دانشى باید كه اصلش زان سرست |
| زان كه هر فرعى به اصلش رهبرست |
| پس ، چرا علمى بیاموزى به مرد |
| كش بباید سینه را زان پاك كرد؟ |
| گر در این مكتب ندانى او هجى |
| همچو احمد پرى از نور حجى |
| گر نباشى نامدار اندر بلاد |
| گم نیى و الله اعلم بالعباد |
| گم شد از بغداد شبلى چندگاه |
| كس به سوى او كجا مى برد راه ؟ |
| باز جستندش رهر موضع بسى |
| در مخنث خانه اى دیدش كسى |
| در میان آن گروه بى ادب |
كتاب موسوم به (سوانح سفر حجاز، از مرحله مجاز تا حقیقت ) سروده بهاءالدین محمد عاملى كه - خدا از او در گذارد!-:
| عابدى در كوه لبنان بد مقیم |
| در بن غارى چو اصحاب رقیم |
| روى ، دل از غیر حق بر تافته |
| گنج عزت را ز عزلت یافته |
| روزها مى بود مشغول صیام |
| یك ته نان مى رسیدش وقت شام |
| نصف آن شامش بد ونصفى سحور |
| وز قناعت داشت در دل صد سرور |
| بر همین منوال ، حالش مى گذشت |
| نامدى از كوه ، هرگز سوى دشت |
| از قضا یك شب نیامد آن رغیف |
| شد ز جوع آن پارسا زار و نحیف |
| كرده مغرب را ادا وانگه عشا |
| دل پر از وسواس و در فكر عشا |
| بسكه بود از بهره قوتش اضطراب |
| نه عبادت كرد عابد شب ، نه خواب |
| صبح چون شد زان مقام دلپذیر |
| بهر قوتى آمد آن عابد به زیر |
| بود یك قریه به قرب آن جبل |
| اهل آن قریه همه گبر و دغل |
| عامد آمد بر در گبرى ستاد |
| گبر، او را یك دونان جو بداد |
| عابد آن نان بسد و شكرش بگفت |
| وز وصول طعمه اش خاطر شكفت |
| كرد آهنگ مقام خود دلیر |
| تا كند افطار بر خبز شعیر |
| در سراى گبر، بد گرگین سگى |
| مانده از رجوع استخوانى و رگى |
| بر زبان گر خط پر گارى كشى |
| شكل نان بیند، بمیرد از خوشى |
| بر زبان گر بگذرد لفظ خبر |
| خبز پندارد، رود هوشش ز سر |
| كلب در دنبال عابد پو گرفت |
| از پى او رفت و رخت او گرفت |
| زان دو نان ، عابد پیشش فگند |
| پس روان شد، تا نیابد زو گزند |
| سگ بخورد آن نان و از پى آمدش |
| تا مگر بار دگر آزاردش |
| عابد آن نان دگر دادش روان |
| تا كه باشد از عذابش در امان |
| كلب ، آن نان دگر را نیز خورد |
| پس ، روان گردید از دنبال مرد |
| همچو سایه از پى او مى دوید |
| عف و عف مى كرد و رختش مى درید |
| گفت عابد، چون بدید این ماجرا |
| من سگى چون تو ندیدم بیحیا! |
| صاحبت غیر دونان جو نداد |
| وان دو را خود بستدى اى كج نهاد! |
| دیگرم از پى دویدن بهر چیست ؟ |
| وین همه رختم دریدن بهر چیست ؟ |
| سگ به نطق آمد كه : اى صاحب كمال |
| بیحیا من نیستم ، چشمت بمال ! |
| هست از وقتى كه من بودم صغیر |
| مسكنم ویرانه این گبر پیر |
| گوسفندش را شبانى مى كنم |
| خانه اش را پاسبانى مى كنم |
| گه ، به من از لطف ، نانى مى دهد |
| گاه مشت استخوانى مى دهد |
| گاه ، از یادش رود اطعام من |
| در مجاعت تلخ گردد كام من |
| روزگارى بگذرد، كاین ناتوان |
| به ز نان یابد نشان ، نه ز استخوان |
| گاه هم باشد كه این گبر كهن |
| نان نیابد بهر خود، نه بهر من |
| چون كه بر درگاه او پرورده ام |
| رو به درگاه دگر ناورده ام |
| هست كارم بر در این پیر گبر |
| گاه ، شكر نعمت او، گاه ، صبر |
| تا كه نامد یك شبى نانت به دست |
| در بناى صبر تو آمد شكست |
| از در رزاق ، رو بر تافتى |
| بر در گبرى روان بشتافتى |
| بهر نانى ، دوست را بگذاشتى |
| كرده اى با دشمن او آشتى |
| خود بده انصاف ! اى مرد گزین ! |
| بیحیاتر كیست ؟ من یا تو؟ ببین ! |
| مرد عابد زین سخن مدهوش شد |
| دست خود بر سر زد و بیهوش شد |
| اى سگ نفس بهائى ! یاد گیر! |
| این قناعت از سگ این گبر پیر |
| بر تو گر از صبر نگشاید درى |
| از سگ گرگین گبران كمترى |
| ترككان چو اسب یغما پى كنند |
| هر چه بپسندند، غارت مى كنند |
| ترك ما، بر عكس باشد كار او |
| حیرتى دارم ز كاروبار او |
| كافرست و غارت دین مى كند |
| من نمى دانم چرا این مى كند؟ |
| روز، از دلم تاریك و تار |
| شب چو روز آمد، ز آه شعله بار |
| كارم از هندوى زلفش واژگون |
| روز من شب شد، شبم روز، از جنون |
| اسیر لذت تن مانده اى ، و گرنه ترا |
| چه عیش هاست كه در ملك جان مهیا نیست ؟! |
| مردان رهش ، میل به هستى نكنند |
| خودبینى و خویشتن پرستى نكنند |
| آنجا كه مجردان حق ، مى نوشند |
| پیمانه تهى كنند و مستى نكنند |
| نگشود مرا زیارتت كار |
| دست از دلم اى رفیق ! بردار! |
| گرد رخ من ، زخاك آن كوست |
| ناشسته مرا به خاك بسپار! |
| رندیست ره سلامت ، اى دل |
| من كرده ام استخاره صدبار |
| سجاده زهد من كه آمد |
| خالى از عیب و عارى از عار |
| پودش همگى زتار چنگست |
| تارش همگى زبود زنّار |
| خالى شده كوى دوست ، از دوست |
| از بام و درش چه پرسى اخبار؟ |
| كز غیر صدا جواب ناید |
| هر چند كنى سؤال ، تكرار |
| گر مى گویى : كجاست دلدار؟ |
| آید زصدا: كجاست دلدار |
| افسوس ! كه تقوى بهایى |
| شد شهره به رندى ، آخر كار |
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
عشق ، جذب دل هاست به نیروى مغناطیس زیبایى و كیفیت این جذب ، به اندازه ایست كه هیچ بیانى ، توانایى آن را ندارد. و از آن ، به عباراتى تعبیر مى شود، كه بیشتر، آن را مى پوشاند. مانند (زیبایى ) كه درك شدنى است ، اما به وصف نمى گنجد و یا همچون (وزن شعر) است .
سخن عارفان و پارسایان
یكى از عرفا چه نیكو گفه است !: كسى كه محبت را توصیف كند، آن را نشناخته است و عبدالله بن اسباط قیروانى كه - خدا او را پاداش نیك دهد! - چه نیكو گفت ! كه : با همه این اوصاف ، اگر عشق را وصف كردى ، آن را نشناخته اى .
حكایات كوتاه و خواندنى
از (صفدى ) پرسیدند درباره این سخن قیس (كه مى گوید):
(هنگامى كه نماز مى گزارم ، تو را به یاد مى آورم و (آنگاه ) نمى دانم كه دو ركعت نماز گزارده ام یا هشت ركعت .) و اینك ! مناسبت میان (دو) و (هشت ) چیست ؟ گفت مثل این است كه از زیادى خطا و مشغولى اندیشه ، ركعت ها را به انگشت مى شمرده . سپس مبهوت شده و ندانسته است كه آیا انگشت هاى بسته را نماز گزارده است ؟ یا انگشت هاى باز را؟ و مى گویم - خداوند، صلاح (صفدى ) را پاداشى نیك دهد! بدین پاسخ زلال كه داده است ، از طبعى كه رقیق تر از سحر حلال است و لطیف تر از خمر آمیخته به آب زلال . اگر چه ، مى دانیم كه قیس ، چنین قصدى نداشته است .
حكایاتى از عارفان و بزرگان
سرىّ سقطى گفت : از (رمله ) به سوى (بیت المقدس ) مى رفتم . گذرم به سرزمینى سر سبز افتاد كه در آن آبگیرى بود. نشستم و از گناه خوردم و آب نوشیدم و به خود گفتم اگر در دنیا حلالى خوردم یا نوشیدم . همین بود. ناگاه شنیدم كه هاتفى مى گوید: یا سرىّ! مخارجى كه تو را به اینجا رسانده است ، از كجاست ؟
سخن عارفان و پارسایان
(قثم ) زاهد گفت : راهبى را در بیت المقدس دیدم ، كه مردم بر او گرد آمده اند. به او گفتم : مرا وصیّتى كن ! گفت : همچون مردى باش ! كه از درندگان به وحشت افتاده و خائف و ترسانست . مى ترسد كه اگر غفلت كند، بدرندش یا اگر آرام گیرد، پاره پاره اش كنند. شب او، شب ترسنا كیست ، هر چند كه فریب خوردگان ، در آن آرام گرفته اند و روزش ، روز غم انگیزیست ، هر چند كه بیكارگان در آن ، خوشحالند. سپس بازگشت مرا ترك كرد. به او گفتم . بیش از این بگوى !
گفت : تشنه به جرعه اى آب قناعت .
ترجمه اشعار عربى
از (ابن العدوى ) درباره كسى كه خلاف عهد كرده است :
و دیروز وعده دیدار دادى و دیدار نكردى و من با خاطرى پراكنده شب را به روز آوردم . مرا دلى ست در اشتیاق . و اشكى كه در نسیم دیار دوست مى ریزد و اندیشه اى كه (آیا خواهد آمد؟)
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر...
شیخ مقتول (سهروردى ) در یكى از مصنفاتش گفت : بدان ! كه تو، به زودى به مكافات كارها و گفتارها و اندیشه هایت خواهى رسید. و بزودى ، صورتى روحانى از هر یك از حركات تو، چه عملى باشد، چه گفتار و چه اندیشه اى ، ظاهر خواهد شد. اگر آن حركت ، عقلى بوده است ، به صورت فرشته اى پدید مى آید، كه در دنیا به همنشینى با او لذت مى برى و در آخرت تو را به نور هدایت ، رهبرى مى كند. و اگر آن حركت ، شهوانى یا غضبانى بوده است ، از آن صورت ، شیطانى پدید آید كه در زندگى ، به تو آزار مى رساند و در آخرت حجابى مى شود و مانع ملاقات تو با نور پروردگار مى گردد.
حكایتى از عارفان و بزرگان
چون ذوالنون مصرى به اختضار افتاد، او را گفتند: چه خواهى ؟ گفت : خواهم كه پیش از آن كه بمیرم ، حتى به یك دم خدا را بشناسم . گفته اند كه ذوالنون از مردم (نوبه ) بود و در سال 245 وفات یافت .
معارف اسلامى
در حدیث آمده است كه : در محضر پروردگار صبح و شام نیست .
معارف اسلامى
محدثان گفته اند: منظور از این كه (علم پروردگار حضورى ست ) و همانند دانش ما، به گذشت و حال و آینده متصف نیست ، ایشان آن را به ریسمانى تشبیه كرده اند، كه هر تكه از آن ، به رنگى ست و كسى آن را از پیش چشم مورى بگذراند. در این صورت ، مور، به سبب ضعف بینایى ، هر دم رنگى مى بیند، كه مى گذرد و رنگ دیگرى به جاى آن مى آید. بدین سان ، براى او، گذشته و حال و آینده اى پدید مى آید. بر خلاف كسى كه ریسمان در دست اوست . پروردگار كه مثل اعلاى دانایى است ، همانند آن كسى است كه ریسمان در دست اوست و دانش ما، همانند دانش مور است و چه نیكو گفته است عارف رومى در مثنوى !:
دیگرى گفته است :
اى قاصد سرزمین دوست ! مرد، به كارهاى شناخته مى شود.
آنگاه كه رسیدى ، زمین بوسه ده !، سلام مرا برسان ! و به مبالغه سخن بگوى !
اگر با او به خلوت بودى ، به خدا كه مرا به وى بشناسان ! اما آنچنان درنگ مكن ! كه ملول شود. آن ، بزرگترین خواسته هاى منست ، كه اگر بر آوریش ، در آرزوى خویش از تو به نومیدى نرسیده ام . پس از خدا، در كارهایم همیشه بر تو تكیه داشتم . مردمان یار یكدیگرند و دنیا، دار مكافاتست . خوبى ها یاد مى شود و خبرها، دهان به دهان مى گردد.
شرح حال مشاهیر، مردان و زنان بزرگوار
قاضى بیضاوى - صاحب كتاب هاى مشهور- نامش عبدالله بود و لقبش ناصرالدین و كینه اش ابوالخیر عمر بن محمدبن على بیضاوى - و بیضا قریه ایست از توابع شیراز.
بیضاوى ، داورى شیراز را عهده دار بود و مردى بود پارسا و پرهیزگار. وقتى ، به تبریز رفت و به هنگام ورود او، جمعى از دانشمندان نشستى داشتند. قاضى در پایان مجلس نشست ، چنانكه كسى متوجه ورود او نشد. مدرس اعتراضات فراوان وارد كرد و اظهار فخر كرد به گمان آن كه هیچیك از حاضران مجلس قادر به پاسخگویى آن نیستند و چون از سخن گفتن فارغ آمد، و هیچ یك از حاضران سخنى نگفتند. بیضاوى به پاسخگویى در ایستاد.
استاد به او گفت : سخنت را نمى شنوم تا بدانم آن چه گفته ام فهمیده اى یا نه . قاضى گفت : دوست دارى سخنت را به لفظ پاسخ گویم یا به معنى ؟ مدرس حیرت زده گفت : آن را به لفظ باز گوى ! قاضى باز گفت و در اداى سخن الفاظ غلط وى را نیز به كار برد، و آن اعتراضات را پاسخ هاى كافى گفت . سپس ، از سوى خود به ایراد اعتراض پرداخت و از مدرس پاسخ خواست . كه بر آن قادر نشد. پس وزیر از مجلس بر خواست و بیضاوى را نشاند و پرسید: تو كیستى ؟ قاضى گفت : ناصرالدین و در خواست منصب قضاى شیراز كرد. آن چه خواست ، به او داده شد و او را گرامى داشتند و خلعت بخشیدند. وفات بیضاوى به سال 685 در تبریز اتفاق افتاد و گور او آنجاست و از تصنیفات اوست ، كتاب الغایة در فقه و شرح المصباح و المنهاج و الطوالع و المصباح در كلام و مشهورترین تصنیف او در روزگار ما، تفسیر اوست موسوم به (انوار التنزیل )
تفسیر آیاتى از قرآن كریم ،
(نیشابورى )، ذیل آیه (الیوم نختم على افواهم و تكلمناایدیهم ) (امروز است كه بر دهان آنان مهر خموشى مى نهیم و دستهایشان ، با ما سخن گویند- سوره 36 - آیه 65) گویند: در برخى اخبار صحیح آمده است كه در روز قیامت ، اعضاى بدن آدمى ، علیه او شهادت مى دهند. در این هنگام ، مویى از چشم به حركت مى آید و اجازه مى گیرد تا شهادت دهد پس ، پروردگار مى گوید: اى موى چشمش ! سخن بگو! و بر بنده ام گواه باش ! و او شهادت مى دهد بر این كه از خوف (پروردگار) گریسته است . پس ، او را مى بخشد و منادى از سوى پروردگار ندا مى دهد كه این آدمى ، آزاد شده پروردگارست به شهادت مویش !
ترجمه اشعار عربى
(قیس ) و او، - مجنون لیلى - است . نامش احمد و لقبش قیس است و شرح حالش مشهورتر ازآنست كه ذكر شود. از اشعار اوست كه گفت :
مرا آزردى ، و به سخنى كه كوه ها را درهم مى ریزد، از پاى در آوردى . از من دور شدى و راه چاره را بر من بستى و اندوه خویش را درون سینه ام باز نهادى شب ها به ستاره (نسر)بنگر! من نیز هر شبانگاه . بدان مى نگرم . شاید، نگاه من به نگاه تو بر خورد و شكوه هاى درونى خویش را به آن باز گوییم .
ترجمه اشعار عربى
از شهاب الدین سهروردى :
كنیزك خویش را گفتم : مرا قصد كوچ است . بر آوارگیم توجه مكن ! كه ارزشمندترین ستارگان ، سیارگانند. شب هنگام نورى دیده ام ، كه گویى شب به روز آمده است . آیا راضى شوم به این كه در صحراى زندگى كنم ، كه چهار عنصر همسایگان منند؟ و آنگاه كه آن نور را ببینم چپ و راست خویش را از هم باز نمى شناسم .
حكایاتى كوتاه و خواندنى
شاعر معروف به (دیك الجن ) نامش عبدالسلام و شیعه مذهب بود. و به سال 235 در هفتاد و چند سالگى در گذشت . وى كنیزكى داشت و غلامى ، كه سر آمد زیبایى بودند و او فریفته این زیبایى بود. شاعر، روزى آن دو را در یك بستر خفه دید و آنان را كشت و جسدهایشان را سوزاند و خاكستر آن دو را با مقدارى خاك در آمیخت و از آن ، دو كوزه شراب ساخت ، كه در مجلس شراب خویش حاضر مى كرد و یكى را در كنار راست خویش مى نهاد و دیگرى را بر كنار چپ . و گاه كوزه اى را كه از خاك كنیزك ساخته شده بود، مى بوسید و مى خواند:
اى زیبارویى كه مرگ بر آن فرود آمد. و دست ستم ، میوه او را چید. زمین را از خون او شاداب كردم و چه بسیار كه لب هاى او سیراب ساختم !
و گاه كوزه ساخته شده از خاكستر غلام را مى بوسید و مى خواند:
در حالى او را دوست مى داشتم و رگ و پیوندم از او بود، كشتم و اینك ! او مرده است و به خوابى خوش در آمده است . و اما من اندوهناكم و اشك حسرتم بر گور او مى چكد.
سخن پیامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهى
گزیده هایى از باب پایانى كتاب (نهج البلاغه ) از سخنان سرور اوصیاء على بن ابى طالب :
خوشرویى ریسمان دوستى ست . به هنگام قدرت ، بر دشمنت ببخشاى ! به سپاس نیرومندى خویش . بهترین پارسایى ها، پارسایى پنهان است . مستحباتى كه به واجبات زیان رسانند، وسیله تقرب بنده به خدا نمى شوند. ثروت ، ماده شهوت هاست .#نفس ، گاهى ، گامى است كه انسان به سوى نیستى بر مى دارد كسى كه فروتنى كند، بر یارانش مى افزاید. هر ظرفى ، به آن چه در اوست ، پر مى شود، جز ظرف علم كه وسعت مى گیرد. از خدا بترسید! هر چند كه كم باشد. میان خود و خدا پرده اى قرار بده ! هر چند كه نازك باشد. هر چند نیرو فزونى گیرد، شهوت كاستى پذیرد. برترین كارها، كاریست كه نفس را به اكراه از آن بر انگیزى . دوستى كم و پایدار نیكوتر است تا زیاد اندوهبار كسى را كه خصلتى نیكوست ، در انتظار دیگر خصلت هاى او باشید. آن كه با پادشاه همنشینى دارد، همانند كسى است كه بر شیر سوار است . مورد غضب دیگرانست و موضع خطر خود را نیز بهتر از دیگران مى شناسد. (1)
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
مؤ لّف در شوق بوسیدن درگاه سرور پیامبران گوید:
در آتش اشتیاق خاك پاك او مى گویم ، هر چند كه پایگاه من فلك الافلاك باشد. آن كه به سوى روضه او گام بردارد، گام نهادن بر بال فرشتگان را كوچك مى شمارد.
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
نویسنده این كلامات (محمد) معروف به (بهاءالدین عاملى ) تصمیم گرفتم كه در نجف اشرف جایى را براى نگهدارى كفش هاى زایران بنا كنم و بر آن جا، ا ین دو بیت كه به خاطرم گذشته است بنویسم :
بر این افق روشنگر، كه به چشم تو مى آید، فروتنانه سجده كن ! و رخساره به خاك بنه ! این (طورسینا)ست ، دیده فرونه ! این ، حرم شرف است ، كفش از پاى بر كن !
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
این كلمات ، شایستگى آن را دارند كه با نور، بر سیماى حور نوشته شوند:
آن كه وجود خویش را گرامى مى دارد. مال خویش را خوار مى سازد. آن كه در سرزمین هموار مى خرامد، از لغزش بر كنار است . آن كه بنده خداست ، آزاد است . آن كه اندك احسانى به تو كند، همواره سپاسگذار باش ! كسى كه اندیشه كند، به آرزویش مى رسد. خشم گرفتن ، به خوارى عذر خواهى نمى ارزد. هیچ چیز دانش را همانند سپردن آن به كسانى كه شایسته آنند، نگه نمى دارد. چه بسیار بخشش ها كه خطاست ! و چه عنایت ها كه جنایت است ! اگر شمشیر نباشد، ستم فزونى گیرد. (راستى ) اگر آن به تصویر در آید، به صورت شیرى است و دروغ اگر تصویر شود، همانند روباه است . اگر آن كه نمى داند آرام گیرد، كشمكش به پایان مى آید. آن كه كارها را مى سنجد، پنهانى ها را نیز مى داند. آن كه شنیدن سخنى را شكیبا نیست ، سخن ها مى شنود. آن كه بر نفس خویش عیب گیرد، آن را بى آلایش سازد. آن كه به نهایت خوشایندها رسیده است ، باید در انتظار نهایت ناخوشایندها باشد. آن كه در عزت سلطنت دنیا با پادشاه شریك است ، در خوارى دنیاى دیگر نیز با او شریك خواهد بود. نیازمندى ، زیرك را از آوردن دلیل لال مى سازد. آن چه بودنش انگیزه شادى ست ، نبودنش انگیزه اندوه خواهد بود آغاز حجامت ،بریدن پشت است . روزگار پند دهنده ترین ادب كنندگانست . آن كه بیش از دیگران به سوى فتنه مى شتابد، به هنگام فرار، بى شرم ترینست . مرگ بر آرزو مى خندد. هدیه ، بلاى این جهانى را مى داند و صدقه ، بلاى آن جهانى را. آزاده چون آز ورزد، به بندگى درآید و بنده چون قناعت پیشه كند آزاد گردد طعمه هاى روزگارانند زبان با جسمى كوچك ، جرمى بزرگ دارد. روزى كه بر ظالم عدل مى رود، سخت تر از روزیست كه بر مظلوم ستم مى رود. همنشینى با سنگین دلان ، همانند تب روح است . سگ پرسه زن ، بهتر از شیر خوابیده است . درگیرى تو با دیوانه كامل ، بهتر از دگیر شده با دیوانه با تمام است . گاه ، بازار یاقوت به كسات مى گراید. پیروى كن ! و بدعت مگذار.! آن كه بى نیاز از تو، تو را گرامى مى دارد، او را پاس دار! به پشتوانه آن كه به پادزهر دسترسى دارى ، زهر منوش ! از آن مباش ! كه آشكارا شیطان را نفرین مى كنند، و پنهانى بدو مى گرایند. با حكیمان به سبكسرى منشین ! و با سبكسران به بردبارى . كسى دوست توست كه با تو راست گوید، نه آن كه سخن تو را راست شمارد. در شایستگى زیاده روى نیست ، به همان سان كه زیاده روى ، شایسته نیست .
گفته اند، كه : در پیشگاه امام رضا(ع ) سخن از (عرفه ) و (مشعر) رفت و آن حضرت فرمود، هیچكس در این كوه ها نمى ایستد، جز این كه دعاى او پذیرفته مى شود. اما، مؤمنان دعاى آخرتشان پذیرفته مى شود و كافران ، دعاى دنیاشان .
سخن حكیمان و دانشمندان ، مشاهیر...
از ابن مبارك پرسیدند كه : تا كى مى نویسى ؟ و او گفت : ممكن است كه كلمه اى را كه به حالم سودمند باشد، ننوشته باشم و به قلمم آید.
گزیده اى از كتابها و تاءلیفات
ابن جوزى در كتاب (صفوة الصّفا) در گزارش رویدادهاى سال 645 هجرى گفته است كه : در این سال ، در بصره ، طاعونى روى آورد كه همگان را كشت و مدت آن ، چهار روز بود. در روز نخست هفتاد هزار كس را كشت . در روز دوم ، هفتاد هزار و یك تن را و در روز سوم ، هفتاد هزار و سه تن را و در روز چهارم ، همگان مرده بودند، جز تنى چند.
سخن پیامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهى
عبدالله گفت : (روزى ) پیامبر خدا(ص ) مربعى ترسیم كرد و در میان آن ، خطى كشید كه تا بیرون آن مربع آمد، و در كنار آن خط، خطهاى كوچك دیگرى كشید. و گفت : آیا مى دانید كه این ، چیست ؟ گفتیم : پروردگار و پیامبرش بهتر دانند. گفت خط میانه ، آدمى ست و خطهاى پیرامون مربع ، مرگ اند، كه او را در میان گرفته اند و این خطهاى كوچك ، ناخوشى هایى هستند كه پیرامون اویند، و او را آسیب مى رسانند. و اگر این یكى از خطا كند، آن دیگرى به او گزند مى رساند. و آن خط بیرون از مربع ، آرزوى آدمى ست .
شرح حال مشاهیر، مردان و زنان بزرگوار
ابن اثیر،- مجدالدین ابو السعادت - صاحب (جامع الاصول ) و (النهایه در حدیث ) از بزرگانى بود كه در نزد پادشاهان منزلت فراوان داشت . و سرپرستى كارهاى مهمى با او بود. تا كه بیمار شد و دست و پایش از كار باز ماند. و خانه نشین شد و كارهاى خود را ترك گفت و از آمیزش با مردم دورى جست . اما بزرگان همچنان به خانه اش آمد و شد داشتند و برخى از پزشكان نیز به دیدنش مى رفتند و عهده دار بهبود او بودند. تا این كه پزشكى به دیدنش آمد و به بهبودى نزدیك شد. ابن اثیر او را مبلغى زر داد و گفت به راه خویش برو! اما دوستان و یارانش او را به نكوهش گرفتند و گفتند: نمى گذارى تا تندرست شوى . ابن اثیر گفت : هنگامى كه تندرستى خویش بازیابم ، به كارم فرا خوانند، و به ناچار، بپذیریم . لیكن ، تا بدین حالتم ، شایسته آن كارها نیستم . و از این رو، اوقات من صرف كامل كردن خودم و مطالعه كتاب مى شود. و در كارهایى وارد نمى شوم كه انگیزه خوشنودى آنانست . اما ناخوشنودى پروردگار را در پى دارد. و روزى نیز به ناچار مى رسد. پس ، رهایى از آن كارها را برگزید تا به دانش آموختن بپردازد، و به سبب دورى از منصب ها، در آن مدت ، كتاب (جامع الاصول ) و (النهایه ) و چیزهاى دیگر را تاءلیف كرد.
تفسیر آیاتى از قرآن كریم
در (تفسیر نیشابورى ) درباره این كلام وحى در سوره (جاثیه ) كه فرماید:(و سخر لكم ما فى السموات و ما فى الارض جمیعامنه ان فى ذالك لایات لقوم یتفكرون ) (یعنى و تمامى آن چه كه در آسمان ها و زمین است ، همه را مسخر شما ساخت . در این كارها، براى مردم با فكرت ، آیات قدرت خدا كاملا پدیدار است - سوره 45-آیه 13) آمده است كه :(ابو یعقوب نهرجورى ) گفت : خدا، جهان هستى و آنچه در اوست را مسخر تو قرار داد، تا هیچ چیز تو را تسخیر نكند و مسخر كسى باشى كه جهان را تو كرد.پس ، كسى كه در عالم هستى ، چیزى را مالك شد، و زیبایى دنیا او را گرفتار خویش ساخت ، نعمت خدا را انكار كرد و نعمت هاى او را ناسپاس مى شود. در حالى كه خدا او را آزاد آفریده است تا بنده او باشد. اما او بنده هر چیز دیگر شده ، به بندگى خدا نمى پردازد.
حكایات پیامبران الهى ، معصومین (ع )
از امام صادق (ع ) نقل شده ، كه بینوایى به نزد پیامبر آمد. و مرد ثروتمندى در حضور رسول (ص ) بود. مالدار، جامعه خویش از بینوا در كشید. پیامبر (ص ) گفت : چه چیز تو را بر آن داشت ؟ آیا ترسیدى كه بینوایى او، ترا نیز در گیرد؟ یا بى نیازى تو به او بچسبد؟ ثروتمند گفت : چون چنین فرمودى ؛ چون چنین فرمودى ؛ نیمى از دارایى من از آن او باشد. آنگاه پیامبر به مرد بینوا گفت : آیا از او مى پذیرى ؟ و تهیدست گفت : نه : گفت چرا؟ گفت از آن مى ترسم ، كه چنان شوم كه او شده است .
حكایاتى از عارفان و بزرگان علم و دین
گفته اند كه : در كوهى از لبنان ، زاهدى ، دور از مردم ، در غارى مى زیست . روزها روزه مى داشت و هر شب براى او گرده نانى مى رسید؛ كه نیمى از آن را به هنگام گشودن روزه مى خورد و نیم دیگر را به هنگام سحر. و این حال ، روزگارى دراز پایید، و مرد از كوه به زیر نیامد، تا این كه چنین شد، كه در شبى از شب ها، نان از او برگرفته شد و گرسنگى شدت یافت و خواب از چشم زاهد رفت . پس نماز گزارد و آن شب را در امید خوردنى ، بیدار ماند، تا گرسنگى بدان دفع كند. اما غذایى نرسید.
در پایین آن كوه ، روستایى بود كه ساكنان آن ، بر دین عیسى بودند و هنگامى كه بامدادان زاهد به نزد آنان رفت و خوردنى خواست ، پیرمردى از آنان ، دو گرده نان جوین او را داد. زاهد دو گرده نان را گرفت و به بسوى كوه روانه شد. و در خانه آن پیرمرد، سگى بود لاغر و به بیمارى گرى دردمند. كه به زاهد در آویخت و بر او بانگ كرد و به دامن جامه او آویزان شد.
مرد زاهد، یكى از آن دو نان را به سگ داد، تا از او دست بردارد. سگ نان را خورد و بار دیگر به زاهد در آویخت و عوعو كرد و زوزه كشید. زاهد نان دیگر را جلوى او انداخت . سگ نان را خورد و براى سومین بار به زاهد در آویخت و زوزه خود را بلندتر كرد و دامن جامه او را به دندان گرفت و پاره كرد.
زاهد گفت : سبحان الله ! من ، سگى از تو بى حیاتر ندیده ام . صاحب تو دو نان بیشتر به من نداده است ، و تو هر دو را از من گرفته اى . این زوزه و عوعو و جامه دریدنت چیست ؟
آنگاه پروردگار، سگ را به سخن آورد. و گفت : من بى حیا نیستم . در خانه این مسیحى پرورده شدم . گوسفندانش را نگهبانى مى كنم ، خانه اش را پاس مى دارم . و به لقمه نانى یا پاره استخوانى كه به من مى دهد؛ بسنده مى كنم ، و چه بسیار كه مرا از یاد مى برند و روزها گرسنه مى مانم . گاه ، او، براى خود نیز چیزى نمى یابد. با این همه ، خانه اش را رها نمى كنم . از آن گاه كه خود را شناخته ام ، به در خانه بى گانه اى نرفته ام . و شیوه من ، همواره این بوده است ، كه اگر غذایى یافته ام ، شكر كرده ام و اگر نه ، شكیبا بوده ام . اما تو، همین كه یك شب گرده نانى از تو قطع شد، بردبار نبودى و چنان شد كه از در خانه روزى دهنده بندگان به خانه مردى مسیحى آمدى . از پروردگار خویش ، روى برتافتى و با دشمن ریاكارش در ساختى . حالا، بگو! كدام یك از ما بى حیاست ؟ من ؟ یا تو؟
زاهد همین كه چنین ، شنید، دست خویش به سر كوفت و بیهوش به زمین افتاد.
خر (ابو حسن بن جزاز) مرد و یكى از دوستانش به او نوشت :
خر ادیب مرد و به یاران گفتم : خر مرد و آن چه باید از دست برود، رفت .
آرى ! كسى كه به آبرومندى بمیرد، به راحتى مرده است . و خرى كه چون ادیب را جانشین داشته باشد، نمرده است .
و (ابن جزاز) در پاسخش نوشت :
چه بسیار مردم نادانى كه مرا مى بینند كه در طلب روزى روانم . مى گویند: مى بینم پیاده مى روى و هر پیاده اى ، در محنت مى افتد. مى گویم : خرم مرد، تو زنده و پایدار باشى !
عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
بناهاى قسطنطنیه به روزگار ما - سال 992 هجرى - به گفته و نوشته یكى از معتمدان : محله هاى مسلمان نشین 2500 كوى . / مسجد محله 4494 در / مكتب خانه 1652 در / ساختمان هاى بلند: 50 بنا / خانگاه ها 150 در / زاویه هاى پیران و زاهدان 285 در / كاروانسراها 418 در / چشمه هایى كه بنا هم دارند 948 چشمه / وضوگاه ها 4985 در / نانوایى ها 395 در / آسیا 585 در / باراندازهاى بزرگ 12 در / گرمابه ها 874 در / كوى هاى نامسلمان نشین : كوى هاى یهودیان 285 كوى / كنیسه ها: 742 در / مناره ها - 55 شمار.
حكایاتى از عارفان وبزرگان علم و دین
چون هنگام مرگ شبلى فرا رسید. یكى از حاضران گفت : اى شیخ : بگو: لا اله الا الله .
شبلى خواند:
بى شك خانه اى كه تو ساكن آنى ، چراغ نمى خواهد.
ترجمه اشعار عربى
(ابن دقیق ) هنگام سفر، براى (اب نباته ) نوشت :
چه بسیار شب ها كه در اندیشه تو، شب تا به صبح راندیم . چشم به هم ننهادیم و آرام نگرفتیم و یاران ، در این كه چه چیزى شكوه آنان را ناچیز مى كرد و یا مایه آرام آنان بود، به اختلاف سخن گفتند. برخى گفتند: ساعتى رفع خستگى كردند و كسانى یاد تو را آرام بخش دانستند و این درست است .
ترجمه اشعار عربى
و ابن نباته در پاسخ گفت :
در پناه نگهدارى خدا، سفر بیابان را به پایان برسانى و به تندرستى بازگردى . اگر ممكن بود كه روى پلك هاى من گام نهى ، آنها را فرش راهت مى ساختم . اما، دورى تو، چشم هاى مرا مجروح ساخته است و تو جز راه درست نمى روى
ابراهیم پسر ادهم بوستان بانى مى كرد. روزى مردى سپاهى به نزد او آمد و میوه خواست . اما ابراهیم از دادن آن خوددارى كرد. پس سپاهى با تازیانه به سرش نواخت . ابراهیم ، سرش را نزدیك تر آورد، و گفت سرى را كه همواره به نافرمانى خدا برداشته مى شده است ، بزن ! مرد سپاهى او را شناخت و به عذر خواهى در ایستاد آنگاه ، ابراهیم ، او را گفت : سرى را كه شایسته عذر خواستن بود، در بلخ رها كردم .
مردى (سهل ) (بن عبدالله شوشترى ؟) را گفت : خواهم كه در مصاحبت تو باشم . سهل گفت : چون یكى از ما دو تن بمیرد، آن دیگرى با كه همنشین خواهد بود؟ پس ، هم اكنون ، با او باشد.
فضیل را گفتند: فرزندت گوید: دوست دارم در جایى باشم كه مردم را ببینم و مردم مرا نبینند. فضیل گریست و گفت : اى واى بر فرزندم ! چرا سخنش را تمام نكرد؟ كه : (نه آنها را ببینم و نه مرا ببینند.)
تفسیر آیاتى از قرآن كریم
(ملاعبدالرزاق ) عارف كاشى پیرامون آیه (لن تنالوا البر حتى تنفقوا مماتحبون ) گفت : هر عملى كه صاحبش را به خدا نزدیك كندن (نیكى ) است و نزدیكى به خدا حاصل نمى شود، مگر به دورى جستن از آن چه كه جز خداست . پس ، كسى كه چیزى را دوست دارد، به همان اندازه از خدا محروم شده است و این شرك خفى است . به سبب تعلق محبتش به غیر خدا. چنان كه پروردگار گفت : (من الناس من یتخذ من دون الله اندادا یحبونهم كحب الله ) (یعنى : برخى از مردم براى خدا انبازانى قرار مى دهند و آن را آنچنان دوست مى دارند، كه خدا را دوست مى دارند) و (بدینسان ) خود را بدان محبت مخصوص گردانیده و به سه وجه از خداوند دور شده است . پس اگر آن محبوب را ویژه خدا كند و تصدقش كند و آن را از دست دهد، دورى از بین مى رود و نزدیكى حاصل مى شود و اگر جز این كند، حتى اگر غیر از آنچه دوست داشته است ، دو چندان صدقه كند، به نیكى نایل نخواهند شد. زیرا، خدا از شیوه انفاق او آگاهست . هر چند كه دیگران آگاه نیستند.
فرازهایى از كتب آسمانى
(غزالى ) در كتاب احیاء (العلوم الدین ) در بیان گوشه نشینى و بهره هاى آن ، گوید: فایده ششم ، خلاصى از مشاهده بیماران و نادانان و تحمل خلق و خوى آنان است . و همانا كه دیدن بیمار، موجب كورى كوچك است .
لطیفه ها، سخنان نغز و شیرین
اعمش را گفتند: چرا چشم تو كور است ؟ گفت : از نگریستن به بیماران . و حكایت كرد كه وقتى ابوحنیفه به نزد او آمد و وى را گفت : در خبر آمده است كه هرگاه خداوند چشمان كسى را از او بگیرد، چیزى بهتر از آن دو به او مى بخشد. اكنون عوض خیرى كه خداوند به تو داده است ، كو؟ اعمش ، به شوخى گفت : بهره بهتر، آنست كه بیماران را نمى بینم و تو از آنهایى . سراینده چه نیكو گفته است !:
به تنهائیم خو گرفته ام و خانه نشینم . چه انس پاكیزه اى ! و چه صفاى سرورى ! روزگار مرا ادب كرد و نا خرسند نیستم . زیرا كه بیهوده نمى گویم و نمى شنوم . و تا زنده ام ، از كسى نمى پرسم كه سپاه حركت كرد؟ یا امیر بر نشست ؟
ترجمه اشعار عربى
از ابوالفتح بستى :
آیا نمى بینى كه آدمیزاد در سراسر زندگى اش گرفتار بیچارگیست ، كه هیچگاه امید درمان ندارد؟ اسیر رنجست ، همچنان كه كرم ابریشم ، همواره ، مى تند و سر انجام با اندوه ، در میان بافته هاى خود هلاك مى شود.
سخن عارفان و پارسایان
زاهدى گفت : آخرت را سرمایه خویش ساز! پس ، آن چه از دنیا به تو بهره شود، سود توست .
از سخنان محمد بن حنیفه كه - خدا از او خوشنود باد!-: آن كه ارجمندى خویش در یابد، دنیا به نزد او ناچیز است .
كسى گفته است : اى آدمى زاد! روزگار تو اندك است ، و هر روز كه بگذرد بخشى از زندگى تو رفته است .
حكایات متفرقه ، كوتاه و خواندنى
ماءمون ، به یكى از كارگزارانش كه از او شكایت شده بود، نوشت : با آنان كه بر ایشان گمارده شده اى ، به دادگرى رفتار كن ! و گرنه آن كه تو را گمارده است ، با تو به دادگرى رفتار خواهد كرد.
سخن بزرگان
از یكى از بزرگان : در شگفتم از كسى كه پرورگارش را مى شناسد و یك چشم به هم زدن ، یاد او را فراموش مى كند.
بزرگمهر گفته است : داناترین مردم به دگرگونى هاى روزگار كسى ست ، كه از پیش آمدهاى آن كمتر به شگفت مى آید.
سخن عارفان و پارسایان
یكى از صوفیان گفته است : اگر مرا گویند: چه چیز براى تو شگفت انگیزتر است ؟ گویم : دلى كه خداشناس باشد و سركشى ورزد
سخن پیامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهى
پیامبر (ص ) گفت : بنده از پرهیزگاران به شمار نمى آید، مگر آن كه آن چه را كه براى او سودمند نیست ، رها كند.
امیرالمؤمنین على (ع ) گفت : براى دلهاى مؤمنان چیزى را زیانبخش تر از صداى گام هاى (مریدانى ) كه از پشت سر آنان مى آید، نمى بینم .
حكایات
دانشمندى به دیدار پارسایى رفت ، و از یكى از دوستانش سخنى به میان آورد. پارسا، او را گفت : از این دیدار زیانكار شدى . و سه جنایت ورزیدى : كینه مرا به دوستى تیز كردى ، دل آسوده مرا نگران داشتى و خویش را نیز متهم كردى .
سخن پیامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پیامبران الهى
عبدالله بن زراره از امام صادق (ع ) كرد كه گفت : پرورگار براى هر مؤمنى از ایمانش همدمى نهاده است ، كه به او آرام مى گیرد، كه حتى اگر بر فراز كوهى باشد، از تنهایى وحشت نمى كند.
تفسیر آیاتى از قرآن كریم
پروردگار بر یكى از پیامبرانش وحى كرد، كه : اگر دیدار مرا در بهشت خواهى ، در دنیا، غریب وار باش ! تنها باش ! اندوهگین باش ! و همچون پرنده اى تنها، كه در دیارى خالى از آب و گیاه به پرواز مى آید و از میوه هاى درختان مى خورد و چون شبانگاه به لانه خود باز گردد، جز من همدمى ندارد و از مردم وحشت مى كند.
در توراة آمده است : آن كه ستم مى كند، خانه اش ویران مى شود. و در قرآن كریم آمده است :
(فتلك بیوتهم خاویة بما ظلموا) (یعنى اینست خانه هاى بى صاحب ایشان كه چون ستم كردند، ویران شد)
شعر فارسى
از مثنوى مولوى :
| گر سعیدى از مناره اوفتد |
| بادش اندر جامعه افتاد و رهید |
| چون نصیبت نیست آن بخت حسن |
| تو چرا بر باد دادى خویشتن ؟ |
| سرنگون افتادگان زیر منار |
| مى نگر تو صد هزار اندر هزار |
یكى از عیدهاى هندیان : در نقطه اى دور در دیار هند، بر پا داشتن عیدى متداول است ، كه در آغاز هر سال ، همه مردم شهر از پیر و جوان و كوچك و بزرگ از شهر بیرون مى آیند به جایى كه در آن ، سنگ بزرگى نسب شده است . سپس ، كسى از سوى پادشاه ، فریاد بر مى دارد، كه : تنها، كسى مى تواند بر این سنگ بر آید، كه در عید پیشین حضور داشته است . و چه بسا كه پیر مردى بى توان ، كه نیروى بینایى را از دست داده است و پیر زنى زشترو، كه او نیز از فرتوتى ، بر پا استوار نمى ماند، بر آن سنگ بالا مى روند و یا یكى از آن دو. و گاه ، كسى كه عید پیشین را دیده باشد، زنده نمانده است .
پس ، آن كه بر سنگ بالا مى رود، با همه توان خود، فریاد بر مى دارد، كه : من در عید پیشین حاضر بودم و در آن روزها كودكى بیش نبودم و پادشاهى ما را فلان كس داشت و وزیرش فلان كس بود و قاضى ما فلان كس بود. سپس ، به توصیف مردم آن روزگار مى پردازد كه چگونه مرگ ، آنان را فرسوده است و در كام بلا نابود شده و اینك ! در زیر خاكها خفته اند. سپس خطیب آنان ، بر پا مى ایستد و به پند دادن مردم مى پردازد و مرگ را بر آنان یادآور مى شود و فریب دنیا را و بازى هاى آن را به دوستداران دنیا مى گوید و در آن روز، بسیار مى گریند و یاد مرگ مى كنند و بر گناهانى كه از آنان سر زده است پشیمانى مى خورد. و از غلفت بر گذران عمر، دریغ مى ورزند، و توبه مى كنند و صدقات مى دهند و به جبران گذشته مى پردازد
و نیز از رسم هاى ایشانست ، كه چون پادشاهى از آنان بمیرد، او را كفن مى پوشانند و بر باركش مى نهند، در حالیكه گیسوانش بر زمین كشیده مى شود، و به دنبال آن ، پیر زنى است ، كه جاروبى به دست دارد، و خاك را از موهایش مى زداید و مى گویید: اى غافلان ! پند گیرید! و اى كم اندیشان ! و فریب خوردگان ! دامن كوشش به كمر زنید! این ، فلان كس است . پادشاه شما بنگرید! كه پس از آن همه عزت و جلال ، دنیا او را به كجا كشانده است ! و پیوسته این چنین به دنبال او فریاد مى زند، تا كوچه هاى تنگ شهر را بگذرند و سپس او را در گورش مى نهند و این شیوه آنانست كه پس از مرگ هر پادشاهى چنین كنند.
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
سخن یكى از بزرگان : چون نفس تو از فرمانبرى تو سر باز زد، در آن چه مى خواهید، او را فرمانبرى مكن !
شعر فارسى
مولوى مى گوید:
| جان زهجر عرش ، اندر فاقه اى |
| تن زعشق خاربن ، چون ناقه اى |
| جان ، گشاید سوى بالا بال ها |
| تن ، زده اندر زمین چنگال ها |
| این دو همره ، یكدیگر را راهزن |
| گمره آن جان كاو فروماند زتن |
| همچو مجنوند و چون ناقه اش یقین |
| مى كشد آن پیش و این وا پس به كین |
| میل مجنون ، پیش آن لیلى روان |
| میل ناقه پس پى كره دوان |
| یك دم از مجنون خود غافل شدى |
| ناقه گردیدى و واپس آمدى |
| گفت : اى ناقه ، چون هر دو عاشقیم |
| ما دو ضد، بس همره نالایقیم |
| تا تو باشى با من اى مرده ى وطن |
| بس ز لیلى دور ماند جان من |
| روزگارم رفته زین گون حال ها |
| همچو تیغه قوم موسى ، سال ها |
| راه نزدیك و بماندم سخت دیر |
| سیر گشتم زین سوارى ، سیر،سیر |
| سرنگون خود را ز اشتر درفكند |
| گفت : سوزیدم زغم تا چند؟!چند؟! |
| آنچنان افكند خود را سوى پست |
| كز فتادن از قضا پایش شكست |
| پاى خود بر بست و گفتا: گوهر شوم |
| در خم چوگانش غلتان مى روم |
| زین كند نفرین حكیم خوش دهن |
| بر سوارى كاو فروناید زتن |
| عشق مولا كى كم از لیلا بود؟ |
| گوى گشتن بهر او اولى بود |
| گوى شو! مى گرد بر پهلوى صدق ! |
| غلت غلتان در خم چوگان عشق |
| لنگ و لوك و خفته شكل و بى ادب |
| سوى او مى غنج و او را مى طلب |
| عقل جز وى ، عقل را بد نام كرد |
| كام دنیا مرد را ناكام كرد |
| چون ملایك گوى : لاعلم لنا |
| تا بگیرد دست تو علمتنا |
| دل زدانش ها بشستند این فریق |
| زان كه این دانش نداند این طریق |
| دانشى باید كه اصلش زان سرست |
| زان كه هر فرعى به اصلش رهبرست |
| پس ، چرا علمى بیاموزى به مرد |
| كش بباید سینه را زان پاك كرد؟ |
| گر در این مكتب ندانى او هجى |
| همچو احمد پرى از نور حجى |
| گر نباشى نامدار اندر بلاد |
| گم نیى و الله اعلم بالعباد |
| گم شد از بغداد شبلى چندگاه |
| كس به سوى او كجا مى برد راه ؟ |
| باز جستندش رهر موضع بسى |
| در مخنث خانه اى دیدش كسى |
| در میان آن گروه بى ادب |